X
تبلیغات
باران تنهایی




باران تنهایی

در پی آن نگاه های بلند حسرتی ماند و آه های بلند

در هیا هوی این روزای عید کمی اندیشه برای همه ما لازمه...

لازمه سکوت کنیم وبه خیلی چیزا نگاه کنیم...

نگاه به پیر زن دست فروش که دم امامزاده شمع میفروشه

نگاه به دخترک گل فروش با اون گل های شب بو

نگاه به خیلی ها که شاید جیب پر از پولی ندارن و با حسرت این روزا رو میگذرونن...

اینجا و توی این روزا خیلی حواسمون نیست

ناگفته نمونه که بعضی ها دل بزرگی دارن و حواس جمعی و دست خیری...

شاید  لازمه کمی از این هیاهو فاصله بگیریم و سری به آسمون بلند کنیم و حداقل برای هم دعا کنیم....

 

 

 

نوشته شده در هفدهم اسفند 1392ساعت 11:4 توسط محمدرضا|

رفتنت را خیالى نیست


فقط مانده ام چگونه در چشمانى به آن زلالى


جا داده بودى آن همه دروغ را

نوشته شده در بیست و پنجم دی 1392ساعت 12:30 توسط محمدرضا|

سرم سنگینه و چشام درد می کنه .... .... حال خوشی ندارم.... نمی گم چی به سرم اومده... اما خوب

بعضی ها این روزا خیلی دور و برم می چرخن...

نمی دونم حس دلسوزیه یا وجدان درد....هرچی باشه من ازش متنفرم....

ولی چیزی ته قلبم هست که این تنش رو کم می کنه.... حس دوست داشتن...

خیلی کهنه شده ولی هنوز هم هست

امروز از اون روزاس

از اون روزای حال و هوای دل....

از اون روزا....

اون اینجاست کنار تختم... قراره امروز از من پرستاری کنه.... میدونم بخاطر روحیه دادن به من اومده....

ولی برای من روحی نمونده..

آدما دو دسته اند .. یا خوشبخت  یا بدبخت....

بخت من یکی رو نمی دونم با چه دواتی نوشتن ....

میگن زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است....

من خوب لالایی بلدم ولی خوابم نمی بره.....

بیخیال ... خیلی کلافه ام.... فعلا باید صبحونه بخورم و بعدشم دارو....

ببخشید اگه چرت نوشتم.....

نوشته شده در بیست و دوم دی 1392ساعت 10:27 توسط محمدرضا|

حسین(ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود

 افسوس که به جای افکارش ٬زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

حسین یک درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است و آن

نیمه تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است .

مراسم حج را به پایان نمی برد تا به همه

حج گذاران تاریخ ٬

نماز گذاران تاریخ٬

 مومنان به سنت ابراهیم

بیاموزد که اگر هدف نباشد

اگر حسین نباشد

و اگر یزید باشد

چرخیدن بر گرد خانه خدا ٬با خانه بت مساوی است (دکتر شریعتی)

پی نوشت:بقدر جرعه ای٬ زلال عزادار حسین باشیم

التماس دعا

نوشته شده در نوزدهم آبان 1392ساعت 13:45 توسط محمدرضا|

کوهی از بغض پنهان شده در ژرفای دل

تاول زخم زبان بدجور می سوزد

پشت نگاه وحشی تو دلیست صاف و زلال

این را هیچکس نمی داند فقط من زلالی آنرا دیدم...

 دلم تنگ است برای قلقلک دادنت و ریسه رفتن هایت

تا کجا تحمل کنم

میدانی تحملم زیادست کوره را داغ تر می کنی

 

 

نوشته شده در دهم شهریور 1392ساعت 14:23 توسط محمدرضا|

روزگار هیچوقت وفق مراد نیست......

گذشته ها گذشت ولی زخمی عمیق به یادگار گذاشت که مرهمی ندارد....

تو چه میدانی که بامن چه کردی....

نوشته شده در چهاردهم مرداد 1392ساعت 12:38 توسط محمدرضا|

خدایا 

 آسمان را فراخ و نیلی آفریدی ولی روح  مردمانت تنگ است و خاکستری

خدایا

زمین را وسیع و با برکت آفریدی ولی قلب مردمانت کوچک  است و بخیل

خدایا

تو عشق آفریدی و مردمانت کینه

تو مهر آفریدی و مردمانت جفا 

تو خرد آفریدی و مردمانت جهل

تو محبت آفریدی و مردمانت محنت 

تو وصل کردی و مردمانت فصل

تو ریشه دادی و مردمانت تیشه

تو رهایی دادی و مردمانت اسیری

تو نوش دادی و مردمانت زهر

خدایا

خسته ام از همه

وامانده ام در این وادی

نه راه پس دارم و نه پیش

اندکی توکل دارم  و چشم به آسمانت دوخته ام

گر درنیابی مرا همین اندک ایمان و توکل را هم به فراموشی می سپارم

خدایا

حیات و مرگ را خود آفریدی

از تو می خواهم آنگونه که حیاتم بخشیدی اکنون مرگ را ارزانیم داری............

 

 

نوشته شده در چهارم اردیبهشت 1392ساعت 12:5 توسط محمدرضا|

سزاوار نیست که نمک بخوریم و نمکدان بشکنیم .سالها محرم راز و سنگ صبور خود را پشیزی بیش نپنداریم و پا بر

روی هرآنچه عشق و عاطفه بوده بگذاریم و خط بطلان به رفاقت کشیم....سزاوار نیست.

از انصاف به دور است دیگری را متهم کنیم به هیچ بودن و چشم به روی همه چیز ببندیم و دهان باز کنیم و بگوییم

هر آنچه نباید بگوییم....

من اگر هیچ و پوچ هم که باشم بازهم دوستی بودم که با خوشیهایت  شاد بودم  و با غمهایت اشک ریختم....

مقصر نیستی زمانه آنقدر بی رحم شده که دو لبه اش تیز و برنده است ...چه خوب چه بد زخمی ات می کند....

واین زخم در من تازگی ندارد فقط قدری نمک پاشیدن می خواست که تو زحمت آنرا کشیدی و دستت درد نکند

گریه می کنم نه برای اینکه غزل خداحافظی خوانده ای و عزم رفتن کرده ای نه....گریه می کنم برای خامی

سادگی ام....

رفتن برای من یک واژه تکراریست که با آن خو کرده ام.... اگر مانده بودی فصلی نو در زندگیم باز می شد ومن چه

بی سواد بودم در خواندن فصل تازه

ممنونم از تو که نوشتن را در من قوت بخشیدی

خیلی وقت بود که نمی توانستم بنویسم..... چون خیلی وقت بود  دلم نشکسته بود ولی امروز تو

زحمت شکستنش را کشیدی.

از تمام دارایی های دنیا دلی داشتم بی غل و غش و قلبی مهربان که خانه امنی می شد برای هر کبوتر زخمی و

بال شکسته.....همون قصه برج و کبوتر ....یادت که هست؟؟؟؟.... اما این دل و خانه امن ویرانه ای شد که آباد

کردنش دیگر محال است ...

متهمم کردی به دروغ و هیچ بودن ...... هیچ نمی گوییم....خدا خودش میداند.... بدتر از این شایسته ام بود که تو

مراعات کردی.

از تو تشکر می کنم به خاطر تمام خوبیهایت... دلتنگی هایت و مهربانی هایت...

تو خوب و خوش باش....من راضی ام.....

مراقب خودت و عزیزدلم باش

به خدا می سپارمت

در شرایط بدی تنهایم گذاشتی.... فدای سرت

ایکاش کمی رند و زیرک بودم.... ای کاش کمی سر به هوا و بی خدا بودم....

خدا..... چه واژه بزرگی که من هنوز در تحلیل آن وامانده ام....

بازهم من ماندم و خدا.....چقدر دوستت دارم خدا.

 

 

 

نوشته شده در بیستم فروردین 1392ساعت 12:48 توسط محمدرضا|

 

آرامش در قلبی ست که در تصرف خداست.لحظه هایتان سرشار از حضور خدا

 

*سال نو رو به همه دوستای خوبم تبریک میگم...*

نوشته شده در ششم فروردین 1392ساعت 11:21 توسط محمدرضا|

ترسم از آن است که چشمان نازت را به نم اشک بنشانم....

ترسم از آنست که برای لحظه ای دستان پرمهرت را رها کنم

ترسم از آن است که قلب وسیعت را بلرزانم .....

برایم دعا کن ...

نوشته شده در هشتم اسفند 1391ساعت 13:45 توسط محمدرضا


آخرين مطالب
»
»
» روز دل
» سلام بر امام عشق
» نگاه وحشی
»
» خدایا.....
» غزل خداحافظی
»
»

Design By : Pichak