باران تنهایی
در پی آن نگاه های بلند حسرتی ماند و آه های بلند
آسمان را فراخ و نیلی آفریدی ولی روح مردمانت تنگ است و خاکستری خدایا زمین را وسیع و با برکت آفریدی ولی قلب مردمانت کوچک است و بخیل خدایا تو عشق آفریدی و مردمانت کینه تو مهر آفریدی و مردمانت جفا تو خرد آفریدی و مردمانت جهل تو محبت آفریدی و مردمانت محنت تو وصل کردی و مردمانت فصل تو ریشه دادی و مردمانت تیشه تو رهایی دادی و مردمانت اسیری تو نوش دادی و مردمانت زهر خدایا خسته ام از همه وامانده ام در این وادی نه راه پس دارم و نه پیش اندکی توکل دارم و چشم به آسمانت دوخته ام گر درنیابی مرا همین اندک ایمان و توکل را هم به فراموشی می سپارم خدایا حیات و مرگ را خود آفریدی از تو می خواهم آنگونه که حیاتم بخشیدی اکنون مرگ را ارزانیم داری............ روی هرآنچه عشق و عاطفه بوده بگذاریم و خط بطلان به رفاقت کشیم....سزاوار نیست. از انصاف به دور است دیگری را متهم کنیم به هیچ بودن و چشم به روی همه چیز ببندیم و دهان باز کنیم و بگوییم هر آنچه نباید بگوییم.... من اگر هیچ و پوچ هم که باشم بازهم دوستی بودم که با خوشیهایت شاد بودم و با غمهایت اشک ریختم.... مقصر نیستی زمانه آنقدر بی رحم شده که دو لبه اش تیز و برنده است ...چه خوب چه بد زخمی ات می کند.... واین زخم در من تازگی ندارد فقط قدری نمک پاشیدن می خواست که تو زحمت آنرا کشیدی و دستت درد نکند گریه می کنم نه برای اینکه غزل خداحافظی خوانده ای و عزم رفتن کرده ای نه....گریه می کنم برای خامی سادگی ام.... رفتن برای من یک واژه تکراریست که با آن خو کرده ام.... اگر مانده بودی فصلی نو در زندگیم باز می شد ومن چه بی سواد بودم در خواندن فصل تازه ممنونم از تو که نوشتن را در من قوت بخشیدی خیلی وقت بود که نمی توانستم بنویسم..... چون خیلی وقت بود دلم نشکسته بود ولی امروز تو زحمت شکستنش را کشیدی. از تمام دارایی های دنیا دلی داشتم بی غل و غش و قلبی مهربان که خانه امنی می شد برای هر کبوتر زخمی و بال شکسته.....همون قصه برج و کبوتر ....یادت که هست؟؟؟؟.... اما این دل و خانه امن ویرانه ای شد که آباد کردنش دیگر محال است ... متهمم کردی به دروغ و هیچ بودن ...... هیچ نمی گوییم....خدا خودش میداند.... بدتر از این شایسته ام بود که تو مراعات کردی. از تو تشکر می کنم به خاطر تمام خوبیهایت... دلتنگی هایت و مهربانی هایت... تو خوب و خوش باش....من راضی ام..... مراقب خودت و عزیزدلم باش به خدا می سپارمت در شرایط بدی تنهایم گذاشتی.... فدای سرت ایکاش کمی رند و زیرک بودم.... ای کاش کمی سر به هوا و بی خدا بودم.... خدا..... چه واژه بزرگی که من هنوز در تحلیل آن وامانده ام.... بازهم من ماندم و خدا.....چقدر دوستت دارم خدا. آرامش در قلبی ست که در تصرف خداست.لحظه هایتان سرشار از حضور خدا *سال نو رو به همه دوستای خوبم تبریک میگم...* ترسم از آنست که برای لحظه ای دستان پرمهرت را رها کنم ترسم از آن است که قلب وسیعت را بلرزانم ..... برایم دعا کن ... آب نريختـــــم که برگردي ............................ ............................... .................................. ...................................... ..................................... سـرم درد مـيـکـنـد بـراي عـاشـقـي . . .بـا طـعـم ِ تـ ـو ........................................... ............................................... ............................................ سر كوي تو... ز بس در گلو عقده دارد دلم به زانوي غم سر گذارد دلم شعر از :براتی پور پی نوشت: روزهای زیبایی است ...حسین (ع) با تمام وجود به دیدار معبود می رود...ایثاری از جنس عشق و بندگی....واینچنین است که جهان را تا ابد در بهت و حیرت قرار می دهد و اما ما اسیر بند دنیاییم..... بیایید به قدر جرعه ای آب زلال باشیم و برای هم دعا کنیم. خدا را به شریف ترین مخلوقش حسین بن علی قسم میدهیم که کودکان سرطانی را شفا بخشد..... گلم خبر تولدت تبلور زندگی در روح یخ زده ام شد..... خدایا به خاطر هدیه ای که عطا فرمودی ازت ممنونم..... پی نوشت:درسته که خواهری نداشتم تا دایی بشم...اما امروز دایی شدم.. خیلی تشنه بودم... حال و حوصله خرید رفتن رو نداشتم... اما برای اینکه وقت بگذره تا افطار رفتم تا چرخی بزنم ...هنوز به سر شهرک نرسیده بودم که یه مزدا سفید رو توی آیینه سمت راست دیدم که مثل دیونه ها رانندگی می کرد... قصد داشت سبقت بگیره ... منم راه ندام... و خلاصه این که از بغل مالوند به ماشین.. ترمز کردم و پیاده شدم... خانم اصلا به خودش زحمت پیاده شدن هم نداد... دوست داشتم خفه اش کنم... موندم کدوم افسر به اینا گواهی نامه میده..... گفت من عجله دارم بگین خسارتش چقدر میشه... گفتم مکانیک نیستم که قیمت بدم... افسر بیاد بهتره.. گفت خواهش میکنم این شماره منو بگیرید هرچقدر خسارتش بشه .. نذاشتم جمله اش رو تموم کنه...گفتم ... خیلی دوست دارم کمکتون کنم منتها شرمنده... رفتم توی ماشین نشستم تا افسر بیاد... یهو دیدم دختره میزنه به شیشه... شیشه ماشین رو دادم پایین گفت بر عکس قیافه تون رفتارتون اصلا شایسته نیست... معلومه که از این تازه به دورون رسیده ها هستید بعد یه مشت تراول ریخت توی ماشین و رفت... مونده بودم چیکار کنم... تراولا رو جمع کردم و پیاده شدم و به سمت ماشینش رفتم... گفتنم با این رفتار شما مشخصه که کی تازه به درون رسیده... وپولاشو گذاشتم جلوی فرمونش و رفتم ماشین رو جابه جا کردم....اون رفت. اذان می گفتن که یه سنگک گرفتم و رفتم خونه... صبح روز بعد از مسیر همیشگی که رد میشدم... دیدم دقیقا همون جایی که تصادف کرده بودم یه مزدا سفید پارک کرده.......بی توجه رد شدم.... که با صدای بوق ممتد به آیینه نگاه کردم و دیدم که مزدا چراغ میزنه.... کنار کشیدم که رد بشه....اومد سمت چپم... دیدم که همون دختره دیروزیه اس که با اشاره یه چیزی میگه....... سرعتمو کم کردم ولی ترمز نکردم...... شیشه رو دادم پایین گفت صبر کنید کارتون دارم... توی یه فرعی پیچیدم و ترمز کردم... پیاده شد و به سمت ماشین اومد سلام کردو گفت حدود یک ساعته که جای دیروز وایسادم تا ببینمتون و ازتون عذر خواهی کنم..ببخشید من دیروز عجله داشتم و رفتارم دست خودم نبود...گفتم ...خواهش میکنم... یه کارت داد و گفت این شماره و آدرس تعمیرگاهه ، من یه مکانیک آشنا دارم با هاش صحبت کردم لطف کنید ماشینتون رو ببرید تا درست کنه... کارشم خوبه... گفتم... ممنون ولی نیازی به این کارا نیست.. گفت چرا؟ گفتم چراشو نمی دونم.... بهتر بود شما همون دیروز با یه رانندگی درست یا یه رفتار مناسب تر قضیه رو تموم می کردین نه این که توهین کنین بعد معذرت خواهی..... به نظر من کار امروزتون رفتار دیروزتون رو توجیه نمی کنه.... شیشه رو بالا دادم و رفتم شرکت. ![]()
![]()
![]()
![]()
آب ريختـــــم تـــا پاک شود
هر چه رد پاي توست …..از زنـــدگي ام
زير باران راه مي روم
آغشته ميشوم به بودن
باران هم طعم لبهاي تو را مي دهد
هميشه يكي هست كه درد دلت رو بهش بگي
ولي
واي از اون روزي كه همون بشه درد دلت
دلِ سبــــــزم را گـره زد ...... و رفت تا بـــــــه آرزوهـــايش برسـد
من فقط يک واسطه بودم
دل را خدا داد و تو هم بردي
از خوبان بيشتر ميترسم
روزي تو
خوب من بودي
خريدار ندارد
دلي کـــه برايت " لک " زدہ است
عــاشقــانه هــايي که برايتــــ مينويسم
مثل آن چــاي هايي هستند کــه خــورده نميشونـد
يــخ ميــکنند و بــايد دور ريخت
فنجانتــــ را بده دوبـــاره پر کنمـــــ
من زياد اهل چاي نيستم
مرا به يک آغوش گـــ ـــ ـــرم ميهمان کن
دل من
پشت سرت
کاسه آبي شد و ريخت
کي شود
پيش روي تو
اسپند شوم؟!؟
گــــــــر تو بخواهي
دور مي ايســـــتم
چون آخرين چـــــــراغ خيابان
امـــــــــــا روشـــــــــن![]()
چنان داغدار توام روز و شب که خونابه از ديده بارد دلم
تو را اي خدايي ترين آرزو به دست خدا ميسپارد دلم
تو رفتي ولي ياد تو ماندني است پس از تو چنين مينگارد دلم
اسيرم اسير غم عشق تو سر کوي تو خانه دارد دلم ![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Pichak |



