باران تنهایی

در پی آن نگاه های بلند حسرتی ماند و آه های بلند

یک جمله زیبا از امیرالمومنین علی (ع):

 

نه سفیدی بیانگر زیبایی است ..و نه سیاهی نشانه زشتی.

 

کفن سفید اما ترساننده است

 

و کعبه سیاه ، اما محبوب و دوست داشتنی است...

 

انسان  به اخلاقش هست نه به مظهرش..

 

قبل از این که سرت را بالا ببری و نداشته هایت را پیش خدا گلایه کنی...

 

نظری به پایین بینداز و داشته هایت را شاکر باش.

 

انسان بزرگ نمی شود جز به وسیله فکرش،

 

شریف نمی شود جز به واسطه رفتارش،

 

و قابل احترام نمی گردد جز به سبب اعمال نیکش ....

نوشته شده در هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 14:28 توسط محمدرضا|

سخت است برای کسی که آتش گرفته

توضیح بدهی که نباید بِدَوَد

 

نوشته شده در بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۳ساعت 9:50 توسط محمدرضا|

خیلی بده که تکلیفم با خودم معلوم نیست

از زندگی چی می خوام

کلافه ام و توی یه کلاف گنده گیر کردم...

سردر گم و گیج ....

نفس کم اوردم

اینجا کسی نیست

فریاد می زنم ولی صدامو نمی شنوند.

خدایا در خلاء دست و پا می زنم

در مرداب مانده ام

کمک کن تا بیشتر فرو نروم

خود میدانی چه می گویم

نوشته شده در هفتم تیر ۱۳۹۳ساعت 15:34 توسط محمدرضا|

امشب  میرم بام تهران...
امیدوارم بارون بیاد...

 

چترها را بايد بست

زير باران بايد رفت

فکر را خاطره را زير باران بايد برد‌

با همه مردم شهر زير باران بايد رفت

دوست را زير باران بايد ديد‌

عشق را زير باران بايد جست

 

ساعت۱۰ شب  جای همیشگی...

ولی تو که نیستی.......................................


 

نوشته شده در هفتم خرداد ۱۳۹۳ساعت 15:46 توسط محمدرضا|

خیلی خوبه که هیچکس نیست

آزادی  رو تا به این حد حس نکرده بودم

یه مدت خودمو خیلی درگیر کردم

باید برای کوچکترین کارا جواب میدادم


 از هرچی تریپ عشقی حالم بهم میخوره .

راحت شدم.

دوست دارم فریاد بزنم و نفس عمیق بکشم

خدا رو شکر که خودمو پیدا کردم

الان من موندم و خدا

بعضی وقتا تصمیم گیری سخته
 
ولی اگه صیقل بدی روحت رو  و خودت رو از قید و بند دنیا رها کنی خیلی راحت تصمیم می گیری

و من به این باور رسیدم که باید رها باشی تا به خواسته هات برسی.

نوشته شده در پنجم خرداد ۱۳۹۳ساعت 11:35 توسط محمدرضا|

بیا و قصه مو خودت روایت کن

 حالا خودت قضاوت کن

 اگه بدم چرا هوامو داری

 آخه فدای تو، چقد فداکاری

 مگه به من بدهکاری

 می بخشی من رو منت نمی ذاری

 نبودی و هزار دفعه زمین خوردم

 نبودی و کم آوردم

 ولی همش به داد من رسیدی

 با هر کی غیر تو اگه که سر کردم

 آخرش ضرر کردم

 وقتی باشی تمومه نا امیدی

 دل شکسته قیمتی تره آره

 صدای بهتری داره

 خدا ببین چقد دلم شکسته

 بیا و لحظه هامو آسمونی کن

 بیا و مهربونی کن

 بیا ببین چه بد دلم شکسته

 پشیمونم از این مسیر وارونه

 از اینکه گم شده خونه

 از اینکه از سر خودم زیادم

 پشیمونم ولی بازم دلم قرصه

 یکی حالمو میپرسه

 تو لحظه ای که شمع رو به بادم...

 

 

                                                                        حامد عسگری ، حامد زمانی

 


برچسب‌ها: کاش بتونم سپاسگذارت باشم
نوشته شده در سوم خرداد ۱۳۹۳ساعت 13:8 توسط محمدرضا|

تلنگر کوچکی است؛ بــاران وقتی فراموش میکنیم ؛ آسمان کجاست ...
نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 15:37 توسط محمدرضا|

در هیا هوی این روزای عید کمی اندیشه برای همه ما لازمه...

لازمه سکوت کنیم وبه خیلی چیزا نگاه کنیم...

نگاه به پیر زن دست فروش که دم امامزاده شمع میفروشه

نگاه به دخترک گل فروش با اون گل های شب بو

نگاه به خیلی ها که شاید جیب پر از پولی ندارن و با حسرت این روزا رو میگذرونن...

اینجا و توی این روزا خیلی حواسمون نیست

ناگفته نمونه که بعضی ها دل بزرگی دارن و حواس جمعی و دست خیری...

شاید  لازمه کمی از این هیاهو فاصله بگیریم و سری به آسمون بلند کنیم و حداقل برای هم دعا کنیم....

 

 

 

نوشته شده در هفدهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 11:4 توسط محمدرضا|

رفتنت را خیالى نیست


فقط مانده ام چگونه در چشمانى به آن زلالى


جا داده بودى آن همه دروغ را

نوشته شده در بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 12:30 توسط محمدرضا|

سرم سنگینه و چشام درد می کنه .... .... حال خوشی ندارم.... نمی گم چی به سرم اومده... اما خوب

بعضی ها این روزا خیلی دور و برم می چرخن...

نمی دونم حس دلسوزیه یا وجدان درد....هرچی باشه من ازش متنفرم....

ولی چیزی ته قلبم هست که این تنش رو کم می کنه.... حس دوست داشتن...

خیلی کهنه شده ولی هنوز هم هست

امروز از اون روزاس

از اون روزای حال و هوای دل....

از اون روزا....

اون اینجاست کنار تختم... قراره امروز از من پرستاری کنه.... میدونم بخاطر روحیه دادن به من اومده....

ولی برای من روحی نمونده..

آدما دو دسته اند .. یا خوشبخت  یا بدبخت....

بخت من یکی رو نمی دونم با چه دواتی نوشتن ....

میگن زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است....

من خوب لالایی بلدم ولی خوابم نمی بره.....

بیخیال ... خیلی کلافه ام.... فعلا باید صبحونه بخورم و بعدشم دارو....

ببخشید اگه چرت نوشتم.....

نوشته شده در بیست و دوم دی ۱۳۹۲ساعت 10:27 توسط محمدرضا|