تبليغاتX
باران تنهایی
در پی آن نگاه های بلند حسرتی ماند و آه های بلند
سلام به همه

خیلی دلم می خواد مثل قبل بنویسم اما نمی تونم.... حس نوشتن ندارم....

جدیدا دارم خودسازی می کنم استارتشو تازه زدم.... نمی دونم به کجا ختم میشه.......

 خود شناسی تا خدا شناسی.....

دوستدارم یه همپا داشته باشم.... تا با هم از خود سازی بگیم.....اگر پایه هستین برام نظر بذارین.

+ نوشته شده در  پنجم بهمن 1390ساعت 12:46  توسط محمدرضا | 
دلم خیلی گرفته دیگه نه سکوت فایده داره و نه قیل و قال.... واسه این همه گره چاره ایی جز شکستن

خودم ندارم.....................برام دعا کنید.....

+ نوشته شده در  بیست و یکم دی 1390ساعت 0:52  توسط محمدرضا | 
وقتی بودن و نبودنم برای کسی فرق نمی کنه  بازم باید باشم؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  هشتم دی 1390ساعت 1:14  توسط محمدرضا | 
خیالی نیست اگر چشمانم نوری ندارد.

تو که باشی چشمانم به وسعت خورشید می درخشد.

تو باش تا  به نهایت  برسم.

+ نوشته شده در  بیست و نهم آذر 1390ساعت 1:56  توسط محمدرضا |